تبلیغات
زاویه دید یک جوان - شیدایی‌ترین سلام نور
 
زاویه دید یک جوان
 
 

بال پروازم را که بریدند،

حسرت پریدن به هوای دلم را که بر دلم نشاندند،

دربند شدم....

همه‌ی سهم من از روشنایی، تاریکی بود.

مرا به بیغوله ای کشاندند که هراس از ندیدن نور ، کورم کرد.

کور شدم و ندیدم آنچه را که به رسم بنده بودن باید به دیده دل نظاره می کردم.

تقدیرم را زیبا خواست،

هوای دلم را داشت،

زخم هایم را دیده بود،

نور را همراه و هم قدم با غربت دلم، شور بخشید و فرمان حرکت داد.

نور هم عاشق وصل شده بود،

اما دیده‌ی بی بصیرتم، شیدایی نور را ندید.

زیبایی ها با من همراه بود، اما هیچکدام را ندیدم.

ندیدم و کفران کردم،

عزتم رفت،

درمانده شدم،

حقارت و خواری بر همه‌ی وجودم سایه انداخت،

محتاج نگاهی بودم...


« یا من تُعزّ مَنْ تشاء...»

 

28 خرداد ساعت 18:50

فصل رهایی،

پایان زوال،

و آغاز پریدنی دیگر بار به سوی نور،

نورانی ترین سلام نور،

رخ ماه،

تسخیر دل...

 

روی قلبم نشان و جلوه ای از نور حک شد،

فلق امید را به دیده‌ی پر اشک دیدم،

بشارت دلش،

صبح همه ی تاریکی ها، نزدیک است...

 

یا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرود.

دستم را بگیر....



نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 29 خرداد 1391 :: توسط : حامد
درباره وبلاگ
خدایا اومدم درمانده، وامانده، از اینجا رانده از آنجا مانده، خسته از عالم و آدم، درحالیکه جز، های های گریه هیچ به همراه ندارم، نه توشه ای برای خود، نه تحفه ای در خور تو، نه توانی در جسم و نه قوتی در روح....
درمانده درمانده درمانده، در راه مانده، نه توان رفتن دارم و نه راهی برای برگشتن...
و من دیگر توان ندارم...
خدایا پناهم ده با خوابی، آرامشی، شاید ابدی، شاید لحظه ای...
فقط آنچه خود می دانی و من نادانم. ...
و البته ناتوان....
و بی طاقت....
خدایا مددی، مددی، مددی.........

مدیر وبلاگ: حامد
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو