تبلیغات
زاویه دید یک جوان - خار و گل
 
زاویه دید یک جوان
 
 

خدا اینچنین خواست...

وقتی گل را آفرید، در زیر پایش،‌ بر دامن گل،‌ خار را مأمور به حفاظتش کرد.

به خار گفت:

گل را در بالاترین ارتفاع یک شاخه قرار داده‌ام تا بفهمی هر چه قدر هم توان داشته باشی و خود را بزرگ ببینی، باز هم از گل پایین تری.

هیچگاه گل را تنها مگذار و رهایش مکن.

گل لطیف است، زیباست،‌ مظهر مهربانی‌های‌ کریمانه‌ی من است، برایش سینه سپر کن و مگذار کسی به این آفریده‌ی من، آسیبی بزند.

گل خواهر است، تو برادرش...

او معشوق است، تو عاشق او...

تو دل می دهی، او دل می برد...

طاقت درد کشیدنش را نداری و نمیتوانی ببینی دست غریبه‌ای به سوی گل تو دراز باشد.

برایت درد خواستم و تو را اینگونه آفریدم تا نتوانی از خواهرت دل بکنی.

 

خار همه‌ی حرفهای خدا را شنید، بر حقارتش و کمترین بودنش در مقابل گل اعتراف کرد و همه‌ی مقدراتی که خدا برایش خواسته بود را قبول کرد.

اما به خدای خود گفت:

 

خدایا

من به هر آنچه تو خواستی راضی بودم،

هم مأمور به حفاظت شدم،

هم سینه سپر کردم،‌

و هم از درد کشیدنش، درد کشیدم.

اما چرا؟

چرا هر کسی به خودش اجازه می دهد وقتی شاخه گلی بدست می‌گیرد،‌ اولین کارش این باشد که خار را جدا کند و بر زمین بیاندازد و فقط گل را با خود ببرد؟

مگر من و گل را برای هم نیافریدی؟

مگر نه اینکه من برادرش بودم؟


خداوندا

من خارم

به خودی خود چه ارزشی دارم؟

چه کسی مرا بدون گل می خواهد؟

چه کسی حاضر است به من نگاهی بیاندازد، وقتی سایه گل بالای سرم نباشد؟

چرا غم دوری و دربدری‌اش مال من شد و عیش و نوش و شادیش به صاحبان گل رسید؟

 

خداوندا

حکمت این همه تناقض را نشانم بده و بگو سهم من از تحمل این همه درد و رنج کجاست؟؟؟؟

 


.........................

ای دل،

تو چه میکنی؟

می مانی یا می روی.......؟





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 :: توسط : حامد
درباره وبلاگ
خدایا اومدم درمانده، وامانده، از اینجا رانده از آنجا مانده، خسته از عالم و آدم، درحالیکه جز، های های گریه هیچ به همراه ندارم، نه توشه ای برای خود، نه تحفه ای در خور تو، نه توانی در جسم و نه قوتی در روح....
درمانده درمانده درمانده، در راه مانده، نه توان رفتن دارم و نه راهی برای برگشتن...
و من دیگر توان ندارم...
خدایا پناهم ده با خوابی، آرامشی، شاید ابدی، شاید لحظه ای...
فقط آنچه خود می دانی و من نادانم. ...
و البته ناتوان....
و بی طاقت....
خدایا مددی، مددی، مددی.........

مدیر وبلاگ: حامد
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو