تبلیغات
زاویه دید یک جوان - شبهایش را دوست دارم
 
زاویه دید یک جوان
 
 

وقتی دلم میگیرد،
وقتی دلم به هوای دلم هواییست،
وقتی عطش و تشنگی از نرسیدن‌ها،‌ همه وجودم را به یغما می برد،
وقتی صدای خرد شدن کمرم، از سر واماندگی، در دو راهی‌ دل را نزدیکتر از همیشه می شنوم،
شب ها و نیمه شب‌های پر از سکوت اینجا را دوست دارم.
دل که بگیرد،‌
از روشنایی روز متنفر می شوی تا مبادا سر خردن اشک‌هایت به روی گونه‌های سرخ شده از سیلی را غریبه‌ای ببیند.
همان غریبه‌هایی که فاصله‌ها را ساختند تا دلخوشی‌شان شود.
سالهاست که رهایشان کرده‌ام تا در این لذت آلوده و پلید، خوش باشند.
اما کاش میدانستند،‌
آن دنیا به اندازه فاصله‌ای که ساختند و به ساختنش خوشی کردند،‌ از خوشیها دورشان میکنند و فاصله می گذارند
.

شب های اینجا را دوست دارم
چرا که تاریکی‌اش برای چشمان خیسم حجاب است.

ای اولیاء خدا
آن دنیا،
در همان لحظه موعود،
در یَوم یَقوم الاشهاد،
شهادت و گواهی شما بر بارش اشکهای غریبی‌ام را سخت محتاجم.
پناهم باشید و ضامن، تا سری به افتخار در محضر معبود بلند کنم
.





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 11 اسفند 1390 :: توسط : حامد
درباره وبلاگ
خدایا اومدم درمانده، وامانده، از اینجا رانده از آنجا مانده، خسته از عالم و آدم، درحالیکه جز، های های گریه هیچ به همراه ندارم، نه توشه ای برای خود، نه تحفه ای در خور تو، نه توانی در جسم و نه قوتی در روح....
درمانده درمانده درمانده، در راه مانده، نه توان رفتن دارم و نه راهی برای برگشتن...
و من دیگر توان ندارم...
خدایا پناهم ده با خوابی، آرامشی، شاید ابدی، شاید لحظه ای...
فقط آنچه خود می دانی و من نادانم. ...
و البته ناتوان....
و بی طاقت....
خدایا مددی، مددی، مددی.........

مدیر وبلاگ: حامد
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو