تبلیغات
زاویه دید یک جوان - نماز عشق
 
زاویه دید یک جوان
 
 

فهمید میخواهم بروم زیارت،‌

همه احساسم را مخاطب خود قرار داد و گفت:

‌دلم گرفته ،

ثانیه‌های گذار برایم کند شده‌اند،

دلم بی تاب است،

‌دعایم میکنی؟

گفتم به روی چشم

دو رکعت نماز را که برای خودم بخوانم،

دو رکعت نماز را هم برای تو نائب می شوم به اقامه‌اش.

صدای سکوت بارش اشکهایش لرزه به جانم انداخته بود.

کاش میدانستم دلش میهمان شده کدام بزم عارفانه است که اینچنین آقایش را ندا می دهد...

تکبیره الاحرام نمازم...

حمد و سوره...

رکوع و سجود ...

تشهد و سلام ...

و تمام ...

همه چیز سر جایش بود.

اما وقتی تکبیره الاحرام نمازش را گفتم

بدنم لرزید

چشمانم جوشید

دلم بی تاب شد

رکوع و سجودم یکی شدند

کمان دستانم برای قنوت کم آوردند

پاهایم سست

زانوانم خم

تشهد و سلام را وقتی خواندم که صورتم نقش زمین بود.

قطرات اشکهایم تسبیح شدند و ذاکر نمازش

نمازش تمام شد بدون اینکه درک کنم با معبودش چه گفت که وجود من ظرفیت درکش را نداشت.

 

خدایا چرا این همه تفاوت؟

مگر من چقدر غرق گناهم که نمازم برای تو، ذره‌ای تکانم نمی دهد؟

اما دلی بی قرار از فرسنگ‌ها فاصله اینگونه برایت شیدایی میکند؟





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 1 اسفند 1390 :: توسط : حامد
درباره وبلاگ
خدایا اومدم درمانده، وامانده، از اینجا رانده از آنجا مانده، خسته از عالم و آدم، درحالیکه جز، های های گریه هیچ به همراه ندارم، نه توشه ای برای خود، نه تحفه ای در خور تو، نه توانی در جسم و نه قوتی در روح....
درمانده درمانده درمانده، در راه مانده، نه توان رفتن دارم و نه راهی برای برگشتن...
و من دیگر توان ندارم...
خدایا پناهم ده با خوابی، آرامشی، شاید ابدی، شاید لحظه ای...
فقط آنچه خود می دانی و من نادانم. ...
و البته ناتوان....
و بی طاقت....
خدایا مددی، مددی، مددی.........

مدیر وبلاگ: حامد
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو