تبلیغات
زاویه دید یک جوان - سرچشمه برکات
 
زاویه دید یک جوان
 
 

مکّه، می سوخت در آتش بی امان جاهلی.

جهان مچاله می شد در مشت نا فهمی انسان.

زمین زنده به گور می شد، زیر پای موجود ناسپاس خلقت.

گورها از فریادها بی گناه آکنده؛ دست ها، در خون شناور، چشم ها، از بیداری تهی.

جهالت از در و دیوار، زبانه می کشید.

دنیا، کمر خم می کرد زیر بار عصیان... آفتاب، شرمسار از تماشای گناه و جسارت آدم، هماره طلوع نکرده، آرزوی غروب را داشت.

ناگهان، دریای لطف الهی به جوش آمد.

حرا، در تب یک اتفاق شگرف، سوخت، حرا در شوق یک خلسه عارفانه به سماع آمد.

حرا، در هیجانی ملکوتی، شگفت.

حرا جوانه زد،

حرا از بطن کوه، جاری شد. حرا قد کشید؛ بر بلندای زمانه ایستاد؛ بالاتر از طور و نزدیک ترین نقطه به آسمان.

محمّد صلی الله علیه و آله در حراست و ناگهان یک واقعه بی بدیل، ناگهانِ یک رستاخیز، ناگهانِ وحی است.

نبض زمان تندتر می زند، نور از در و دیوار، سرازیر می شود و صدای خدا از زبان جبرائیل جاری است.

«اقرأ...»

صدا سکوت را می شکند.

صدا، ثانیه ها را متوقّف می سازد .

صدا، امواج را در می نوردد.

«خواندن نمی دانم!»...

«اقرأ»...

«چه بخوانم؟»

«اِقْرَأ بِاسْمِ رَبِکَ الّذی خَلَق»

حجاب ها، کنار می رود، درهای آسمان، یکی پس از دیگری باز می شود، خدا سخن می گوید و آرامشی در جان محمد صلی الله علیه و آله ، شعله می کشد...

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه، مسأله آموز صد مدرّس شد!

انسان برگزیده شد تا بار امانت به دوش کشد و شانه های محمّد صلی الله علیه و آله ، تاب این بار عظیم را داشت و سینه محمّد صلی الله علیه و آله امین وحی شد.

محمد صلی الله علیه و آله برگزیده شد و محمّد صلی الله علیه و آله یکباره از بلندای کوه، نور جاری شد.

محمّد صلی الله علیه و آله از حرا می آید و بر بلندای جهان می ایستد.

بزرگ معلّم از حرا می آید و الفبای رحمت و رستگاری را به انسان می آموزد.

محمد صلی الله علیه و آله می آید، با معجزه ای بزرگ تر از «تورات»، روشن تر از «انجیل»، دلنشین تر از «زبور» با سوره سوره روشنی، آیه آیه محبت.

محمّد صلی الله علیه و آله می آید تا دنیا، 23 سال هم نشینی باد و آفتاب را به شوق بنشند.

تا دنیا، به دستگیری دو نور، راه سعادت بپوید.

تا دنیا در سایه مهربانیِ دو خورشید، بیاساید.

مبعث رسول الله (ص)‌ بر همه مومنین مبارك






نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 17 تیر 1389 :: توسط : حامد
درباره وبلاگ
خدایا اومدم درمانده، وامانده، از اینجا رانده از آنجا مانده، خسته از عالم و آدم، درحالیکه جز، های های گریه هیچ به همراه ندارم، نه توشه ای برای خود، نه تحفه ای در خور تو، نه توانی در جسم و نه قوتی در روح....
درمانده درمانده درمانده، در راه مانده، نه توان رفتن دارم و نه راهی برای برگشتن...
و من دیگر توان ندارم...
خدایا پناهم ده با خوابی، آرامشی، شاید ابدی، شاید لحظه ای...
فقط آنچه خود می دانی و من نادانم. ...
و البته ناتوان....
و بی طاقت....
خدایا مددی، مددی، مددی.........

مدیر وبلاگ: حامد
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو