تبلیغات
زاویه دید یک جوان - زاویه دید
 
زاویه دید یک جوان
 
 

خیلی وقت‌ها وقایعی رو اطراف خودمون میبینیم که تحلیل کردنش و چرایی وجودش همه افکارمان رو به چالش میکشه.

شاید اگر زاویه دید مان  رو کمی حول محور تعقلمان پیچ بدیم، راه برون‌رفت از یکسری سوالات بی‌‌جواب رو گاهاً پیدا ‌کنیم.

اما مواقعی هم هستند که هر چی و هرجور که به قضیه مینگریم،‌ چیزی موازی شعور و عقل پیدا نمی‌کنیم. اینجاست که مبهم و بیجا بودن خیلی از توقعات، شدیداً آزارت میده.

درخواست دور شدن از ابتدایی‌ترین فاکتور‌های ارزشی و دینی و انسانی، وقیح ترین توقعیست که چند روزه فکرم رو مشغول کرده.

دو سه روز قبل توی دانشگاه به بهانه گرامیداشت روز دانشجو جشنی برگزار شد که خوشبختانه و یا هم ... .بالاخره به واسطه کلاسی که همزمان با جشن داشتیم، نشد به طور کامل پامون به این مراسم باز بشه.

اما کم و بیش از محتوی و کم و کیف این برنامه متاسفانه باخبر شدیم و مثل همیشه نتونستیم جلو این عقاید باصطلاح بعضیها «عقب مونده» رو بگیریم تا سر جاش بشینه و بی‌موقع داد و قال نکنه.

دو روز قبل از محرم،

هرکسی که الفبای انسانیت رو خوب بلد باشه میدونه که نباید مجلسی ترتیب داد که بیش از 500 دانشجوی دختر و پسر به صورت مختلط و با کیفیتی مغایر با شئونات انسان بودن و نه ارزش‌های حسین(ع) و اهل‌بیتش، چنان عربده‌‌هایی سر بدن که شمر و هرمله‌های مدرن،جلو چشم همه رژه برن.

رفتیم و کوچک تذکری دادیم. تو عقایدمون آب دهنی به وسعت شعورشون و به اتهام دم زدن از حسین(ع) و اهلش پرت کردند.

ما که با جشن مخالف نبودیم( فقط گفتیم این جشن رو مینداختین یک هفته قبل و همزمان با عید غدیر شادی رو چند برابر می‌کردین) و یه خورده هم در محتوی جشن، تکریم کنید ارزش‌ها رو ،‌خون شهدا رو و خانواده‌ شهدا رو. همین.

چنان به ما تاختند که این نظام چیه و چنانه ، آزادی نداره و شهیدا بیجا کردن خودشون رو تیکه تیکه کنند و مگر ما گفتیم برن و الان خانواده‌هاشون این جورن و اون جورن و ...

یه درد دلی کرده بودند یه خواهر شهید با برادرشون که اتفاقا از دوستان وب نویس  شهرمون هستند و شاید دوستان اونو خونده باشند، همون لحظه چشمام رو بستم و چند خط از اون نوشته رو بدائه توی ذهنم مرور دادم.

درک حال و احوال خانواده شهید با حقارت و کوته‌نظری این  افراد در تعارض شدید قرار داشتند که با یه ذره انصاف، اگر زیر بار این تناقض وحشتناک،  کمرمون هم خورد بشه خیلی بجاست.

زاویه دیدم رو نسبت به این ماجرا مدام تغییر‌می دادم تا شاید برای درخواست قبول کردن این توقع باطل برای شعورم مجوزی بگیرم. اما هیچ نقطه مشترکی بین ما و افکارمان با این ماوقع پیدا نشد.

حالا موندیم که با این اعتقادات عقب موندمون چه گلی به سرمون بریزیم!!!!





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 18 آذر 1389 :: توسط : حامد
درباره وبلاگ
خدایا اومدم درمانده، وامانده، از اینجا رانده از آنجا مانده، خسته از عالم و آدم، درحالیکه جز، های های گریه هیچ به همراه ندارم، نه توشه ای برای خود، نه تحفه ای در خور تو، نه توانی در جسم و نه قوتی در روح....
درمانده درمانده درمانده، در راه مانده، نه توان رفتن دارم و نه راهی برای برگشتن...
و من دیگر توان ندارم...
خدایا پناهم ده با خوابی، آرامشی، شاید ابدی، شاید لحظه ای...
فقط آنچه خود می دانی و من نادانم. ...
و البته ناتوان....
و بی طاقت....
خدایا مددی، مددی، مددی.........

مدیر وبلاگ: حامد
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو