زاویه دید یک جوان
 
 

از درد کشیدن خسته‌ام، اما...
می پرستم آن دستی که درد سیلی حق را به گونه‌های پندار ناحقم بخشید و مرا از برهوت کج اندیشی نجات داد.




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 :: توسط : حامد

قلب را از بدن جدا می کنند...
و چه وقیحانه دنیا، از تو طلب نفس کشیدن دارد...

ای اشک،

آهسته بریز که غم زیاد است...




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 :: توسط : حامد

خدا اینچنین خواست...

وقتی گل را آفرید، در زیر پایش،‌ بر دامن گل،‌ خار را مأمور به حفاظتش کرد.

به خار گفت:

گل را در بالاترین ارتفاع یک شاخه قرار داده‌ام تا بفهمی هر چه قدر هم توان داشته باشی و خود را بزرگ ببینی، باز هم از گل پایین تری.

هیچگاه گل را تنها مگذار و رهایش مکن.

گل لطیف است، زیباست،‌ مظهر مهربانی‌های‌ کریمانه‌ی من است، برایش سینه سپر کن و مگذار کسی به این آفریده‌ی من، آسیبی بزند.

گل خواهر است، تو برادرش...

او معشوق است، تو عاشق او...

تو دل می دهی، او دل می برد...

طاقت درد کشیدنش را نداری و نمیتوانی ببینی دست غریبه‌ای به سوی گل تو دراز باشد.

برایت درد خواستم و تو را اینگونه آفریدم تا نتوانی از خواهرت دل بکنی.

 

خار همه‌ی حرفهای خدا را شنید، بر حقارتش و کمترین بودنش در مقابل گل اعتراف کرد و همه‌ی مقدراتی که خدا برایش خواسته بود را قبول کرد.

اما به خدای خود گفت:

 

خدایا

من به هر آنچه تو خواستی راضی بودم،

هم مأمور به حفاظت شدم،

هم سینه سپر کردم،‌

و هم از درد کشیدنش، درد کشیدم.

اما چرا؟

چرا هر کسی به خودش اجازه می دهد وقتی شاخه گلی بدست می‌گیرد،‌ اولین کارش این باشد که خار را جدا کند و بر زمین بیاندازد و فقط گل را با خود ببرد؟

مگر من و گل را برای هم نیافریدی؟

مگر نه اینکه من برادرش بودم؟


خداوندا

من خارم

به خودی خود چه ارزشی دارم؟

چه کسی مرا بدون گل می خواهد؟

چه کسی حاضر است به من نگاهی بیاندازد، وقتی سایه گل بالای سرم نباشد؟

چرا غم دوری و دربدری‌اش مال من شد و عیش و نوش و شادیش به صاحبان گل رسید؟

 

خداوندا

حکمت این همه تناقض را نشانم بده و بگو سهم من از تحمل این همه درد و رنج کجاست؟؟؟؟

 


.........................

ای دل،

تو چه میکنی؟

می مانی یا می روی.......؟





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 :: توسط : حامد

خواستم که همیشه محتاج دعایش باشم...
کافیست فقط چند قطره از آن اشک‌هایی‌ که به درگاه خدا، بر گونه‌هایش جاری میشود را به نامم کند،
رستگاریم نزدیک است..!!

وقتی خدایش را میخواند،
وقتی برایش زیبا بندگی میکند،
وقتی سر به سجده می برد و دلدادگی‌اش را در محضر معبود،‌عرضه میکند،

آرزو میکنم در این شاهراه عرفانی‌اش، زیرهمان پلهایی که دلش را به آسمانها متصل کرده، کارتن خوابی، پا برهنه باشم...




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 21 فروردین 1391 :: توسط : حامد

دلم گرفته بود

بغضی در گلویم بود که از رها شدنش هراس داشتم.

فقط چند دقیقه تا لحظه‌ی سال تحویل مانده بود.

داشتم آماده میشدم که لحظات گذار تلخ‌ترین سال تحویل عمرم را شاهد باشم.

دلم شکست،

به هوای دلم نالیدم،

چشمانم خیس شد و طاقتم تمام،

حتی برای یک نفس کشیدن ساده باید جانم را معامله میکردم،

خدایم را صدا زدم،

با همان دل پر از غم،

با همان قلبی که سرشار بود از دلتنگی‌های مدام،

با همان دلی که سنگ کینه خورد و شکست،

با همان دلی که مرده بود، صدایش زدم.

از خدایم خواستم « حول حالنا» را برای قلب خسته‌ام «احسن الحال » کند.

فقط چند ثانیه را سپری کرده بودم که بشارتی زیبا ، نصیب دل بی قرارم گشت.

باور کردنی نبود.

لحظه‌های گذار تحویل سال، با یک تماس تلفنی، مرا با حریمی مقدس از جنس کعبه، هم کلام کردند.

همان کعبه‌‌ای که شوق و امید وصال به او، مرا در این دنیا مانا کرده.

همان کعبه‌ای که صاحبش، مالک من است و من بنده‌ی او.

شنیدن صدای قلب بی قرارم،

آنگاه که استغاثه‌های « یا مقلب القلوب »‌، دل بی تابم را هوایی کرده بود،‌

چنان لحظات شور‌انگیزی را  نصیب دلم نمود که تلخ‌ترین عیدم را به زیباترین و به یادماندنی‌ترین عیدم تبدیل کرد.

وقتی فهمیدم تیک تاک ساعت دلم برای لحظات واپسین سال ، همان صدای قلبم می باشد، خوشبختی را زیباتر از همیشه احساس کردم.

 

خدایا تو چقدر بزرگی!

من رو سیاه را بار دیگر به رسم خداوندیت اجابت کردی،

اما من کمترین ،‌مانده‌ام چگونه بزرگی و رحمانیتت را شاکر باشم که از پیمایش رسم بندگی، در زاویه‌های غفلت زده‌ای دلم،‌ قدمی باقی نمانده باشد.

معبودا

مرا یاور باش تا کافر به نعمات بی کران خداییت نشوم و دلم را چنان به معراج برسان تا آرامشی ابدی را در منتهای وجودش، میزبانی کند.

الهی آمین

 





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 1 فروردین 1391 :: توسط : حامد

وقتی دلم میگیرد،
وقتی دلم به هوای دلم هواییست،
وقتی عطش و تشنگی از نرسیدن‌ها،‌ همه وجودم را به یغما می برد،
وقتی صدای خرد شدن کمرم، از سر واماندگی، در دو راهی‌ دل را نزدیکتر از همیشه می شنوم،
شب ها و نیمه شب‌های پر از سکوت اینجا را دوست دارم.
دل که بگیرد،‌
از روشنایی روز متنفر می شوی تا مبادا سر خوردن اشک‌هایت به روی گونه‌های سرخ شده از سیلی را غریبه‌ای ببیند.
همان غریبه‌هایی که فاصله‌ها را ساختند تا دلخوشی‌شان شود.
سالهاست که رهایشان کرده‌ام تا در این لذت آلوده و پلید، خوش باشند.
اما کاش میدانستند،‌
آن دنیا به اندازه فاصله‌ای که ساختند و به ساختنش خوشی کردند،‌ از خوشیها دورشان میکنند و فاصله می گذارند
.

شب های اینجا را دوست دارم
چرا که تاریکی‌اش برای چشمان خیسم حجاب است.

ای اولیاء خدا
آن دنیا،
در همان لحظه موعود،
در یَوم یَقوم الاشهاد،
شهادت و گواهی شما بر بارش اشکهای غریبی‌ام را سخت محتاجم.
پناهم باشید و ضامن، تا سری به افتخار در محضر معبود بلند کنم
.





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 11 اسفند 1390 :: توسط : حامد

فهمید میخواهم بروم زیارت،‌

همه احساسم را مخاطب خود قرار داد و گفت:

‌دلم گرفته ،

ثانیه‌های گذار برایم کند شده‌اند،

دلم بی تاب است،

‌دعایم میکنی؟

گفتم به روی چشم

دو رکعت نماز را که برای خودم بخوانم،

دو رکعت نماز را هم برای تو نائب می شوم به اقامه‌اش.

صدای سکوت بارش اشکهایش لرزه به جانم انداخته بود.

کاش میدانستم دلش میهمان شده کدام بزم عارفانه است که اینچنین آقایش را ندا می دهد...

تکبیره الاحرام نمازم...

حمد و سوره...

رکوع و سجود ...

تشهد و سلام ...

و تمام ...

همه چیز سر جایش بود.

اما وقتی تکبیره الاحرام نمازش را گفتم

بدنم لرزید

چشمانم جوشید

دلم بی تاب شد

رکوع و سجودم یکی شدند

کمان دستانم برای قنوت کم آوردند

پاهایم سست

زانوانم خم

تشهد و سلام را وقتی خواندم که صورتم نقش زمین بود.

قطرات اشکهایم تسبیح شدند و ذاکر نمازش

نمازش تمام شد بدون اینکه درک کنم با معبودش چه گفت که وجود من ظرفیت درکش را نداشت.

 

خدایا چرا این همه تفاوت؟

مگر من چقدر غرق گناهم که نمازم برای تو، ذره‌ای تکانم نمی دهد؟

اما دلی بی قرار از فرسنگ‌ها فاصله اینگونه برایت شیدایی میکند؟





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 1 اسفند 1390 :: توسط : حامد

امان از دلتنگی
امان از تپیدن قلب در اوج تنهایی
امان از لحظه‌های رفتن
امان از انکسار کمر
خدایا پناهم ده با خوابی ،‌ آرامشی
دلت
نگ معراجم
دلتنگ...






نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 23 دی 1390 :: توسط : حامد

آری آقا ...

حرف گذشته‌ام را پس گرفتم.

جرأت پس گرفتنش را هم پیدا کردم.

تو غریبی...

خیلی هم غریبی ....

غربتت فریادی دارد که اگر سیرت بی وجدانمان ذره ای از این فریاد را میزبان شود،‌ سر بر گریبان می‌نهد.

یا امام رضا...

می نویسم از بی حیایی باطن، اما نخوان...

از ادعا‌های خوش رنگ می‌گویم،‌ اما نشنو...

برای به یغما رفتن ارزشها،‌ رقص قلم به راه می‌اندازم،‌اما نبین...

آقایم

یک وقت دلت نرنجد و این آهو نماها را نفرین نکنی.....

آخر مثلا می آیند که پابوستان شوند.‌

چکار دارید که نیتشان چیست؟؟؟؟

حتی توقع ضمانت هم دارند.

حتماً می دانید که برای چه درخواست ضمانت می‌کنند؟؟؟

می خواهند ضامنشان باشید تا هر وقت دلشان خواست سری در ضلالت و گمراهی جاهلانه بچرخانند و ککشان هم نگزد.

 

آری آقا، دارند می‌آیند.

جمعی از هم دانشگاهی‌هایمان

یک اتوبوس بیشتر نیستند. تفکیکشان هم نکردیم که راحت باشند. هم دختر و هم پسر. خیلی صمیمانه دارند می‌آیند. برای غریو فرزند شما و رهبر ما،‌ که مدام بر عدم اختلاط اردو‌های دانشجویی تاکید دارند هم که قاعدتاً ‌نباید تره خورد کنیم. آخه خیلی به خودمان فشار آوردیم که باور کنیم نیت دوستانمان برای این سفر زیارت شماست. اما یکی از این خانومها بدجور تمرکزمان را به هم زد.

داشت یارکشی میکرد و مشغول جذب آهوانی برای شما بود که ناگهان برای آمدن به مشهدتان مردد ماند.

گفتیم چه شد پس؟

گفت کسی نیست که ضوابط شعور مرا درک کند و همراهیم کند.

گفتیم مگر قواعد شعور شما چیست که آن طرف تساوی معادله شما جور نمی شود؟

گفت: آهویی می خواهم که به مشهد رسیدیم دم از حرم و زیارت و رواق و صحن و اشک و دعا نزند.

گفتیم پس میروید مشهد برای چه؟

گفت : همینکه در مبداء قول‌هایی به هم داده باشیم،‌ در مسیر حالی کرده باشیم از این اختلاط و در مقصد از سر مستی و خوشی،از روی حماقت شما کوته بینان، بجهیم،  ما را بس است.

 

همین لحظه بود که باورم شد، باور‌هایم غلط بوده است و غربتتان هنوز سینه‌ها می سوزاند.

 

آقایم

امام رؤوفم

در یوم الحساب ضامنمان باش تا شهامت شهادت دادن علیه نفس به تاراج رفته‌مان را داشته باشیم.

 

الهی آمین





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 8 آبان 1390 :: توسط : حامد

دوستانی دارم که آرامش زندگیشان را بالاترین تحفه برای خودم می دانم.

اما امشب، برای یکی از آنها تلخ می گذرد، چند شب پیش یکی دیگر دلم را سخت فشرد.

فقط برایشان آرزویی ساده دارم.

خدا یاورشان باشد.

توقع دارم مرا ببیند و صدایم را بشنود.


خداوندا....
اگر آبرویی مانده، اجابتم کن.




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 23 مهر 1390 :: توسط : حامد
( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
درباره وبلاگ
خدایا اومدم درمانده، وامانده، از اینجا رانده از آنجا مانده، خسته از عالم و آدم، درحالیکه جز، های های گریه هیچ به همراه ندارم، نه توشه ای برای خود، نه تحفه ای در خور تو، نه توانی در جسم و نه قوتی در روح....
درمانده درمانده درمانده، در راه مانده، نه توان رفتن دارم و نه راهی برای برگشتن...
و من دیگر توان ندارم...
خدایا پناهم ده با خوابی، آرامشی، شاید ابدی، شاید لحظه ای...
فقط آنچه خود می دانی و من نادانم. ...
و البته ناتوان....
و بی طاقت....
خدایا مددی، مددی، مددی.........

مدیر وبلاگ: حامد
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو