تبلیغات
زاویه دید یک جوان
 
زاویه دید یک جوان
 
 

حس جا ماندن از قافله،‌ حقیرم کرده...




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 8 آبان 1393 :: توسط : حامد

تلخ است،
نفس کشیدن و بودن در روزگاری که برای لگد کردن
خون شهدا،‌
چکمه‌های بی حیایی، مد جامعه باشد....




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 3 بهمن 1392 :: توسط : حامد

کاش بشود در قاب واژه ها، از احساس دلم تصنیفی سرود و بر نای بی قراری ام نوا،
اینکه چرا هرگاه خودم نیت به پابوسی ارباب کردم و از قافله جا ماندم بماند برای دلم و درد یک عمر رو سیاهی.
لیک به حرمت تسبیح دانه های اشک چشم و دعای تحت قبه الحسین دلی از جنس آسمان، می روم که مقیم حرم عشق باشم...
می روم تا قیام و قنوت و سجده و سلام دلم را در ظهر عاشورا بر وادی مقدس نی نوا بگذارم و اقامه کنم مرگ نفس را و غسل دهم روح خالی از روحم را در دریای بیکران معرفت حسین(ع)....

اگر عمری به کف باشد و لیاقتی به جا
امروز عازم به سرزمین کرب و بلایم تا تاسوعا و عاشورایی را در زندگی ام ببینم از جنس غروب غریب سال 61 هجری، انشاءالله
دعایم کنید

ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده.....






نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 19 آبان 1392 :: توسط : حامد

سلام بر تو ای آسمانی ترینی که بر کرانه های خاطرم همیشه و همیشه موج می زنی.
باز دارد بوی زمزمه می آید، لابلای این هوای بارانی که بر ساحل چشمانم حلقه زده.
بیا و زودتر از زود این حلقه ها را بگسل.
بیا که دیگر گلوگاه واژه تنگ است از نفس ها و دم های بی تو بودن.
دیگر بس است دندان صبر بر جگر لحظه ها گذاردن،
هوای شهر تکراریست،
پرنده ها اینجا ساکتند اما تو داری می آیی،
دل بهار برای زمین تنگ شده چرا که میدانی خاطر زمین فقط در سایه وجود تو آفتابی خواهد ماند.
حالم را دریاب
بشتاب،
بشتاب.....





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 6 تیر 1392 :: توسط : حامد

ای باخبر ز سوز دل، نینوایی ام
احضار کن مرا که کنی کربلائی ام


محتاج یک دعای قنوت شب توام
تا کی به وصل، عقده و اهل جدائی ام


ای در دلم نشسته مکن ترک خانه را
من بی حضور تو پر از خودستائی ام


بی تو چگونه یاری دین خدا کنم؟
برگرد ای مسافر زهرا، فدائی ام......







ای پابوس آقای نینوایی‌ام
ترا قسم به حرمت تسبیح آن اشک‌دانه‌های دم سحر،
مرا به زیر گنبد آقا از یاد مبر....









نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 29 خرداد 1392 :: توسط : حامد








نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 15 خرداد 1392 :: توسط : حامد

بزن باران
بزن بر شانه من

که من مردم

همیشه استوارم

بزن باران

بزن بر دستهای خالی من

بزن خیسم کن از تنهایی من...








نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 17 فروردین 1392 :: توسط : حامد

یک آشنایی ساده‌،تعاملی یک رنگ،
و دلش...
که برایم همچون آبی زلال و روان بود.
شد برادرم،نه ... فراتر از برادرم...
مسیرمان یکی شد،
هر چه داشتم،‌داشت،
و آنچه را که نخواست،نداشتم...
یکی شدیم و زندگی برادریمان رخ گرفت،
سالها انتظار،
انتظاری شیرین...
و حال،تحقق آرزویی که بسم الله آن را زیر بارش قطرات اشک شوقم زمزمه کرد...

مسلم جان

خوشبختی،سعادت و زندگی سرشار از آرامش و شادی، کمترین حق دل پاک تو از این دنیا و زیباترین نزول رحمت الهی بر زندگی توست.
‌این اتفاق فرخنده رو که یقیناً زیباترین سر مشق از دیباچه‌ی زندگی تو را به قلم می کشد، را خدمت تو برادر عزیز و بزرگوارم و همچنین همسر گرامیت تبریک عرض می کنم و برایت آرزوی بهترین‌ها را از خداوند منان مسئلت دارم...




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 10 آذر 1391 :: توسط : حامد

بدان جانت را به چه بسته‌ای...

نفس کشیدنت در گرو چیست؟

برای تپیدن قلب، بهانه‌ات کدام است؟

خودت را متعلق به چه یا به که میدانی؟

به دنیا...!؟

یا به آدمهایش...!؟

خواری و ذلت نفس، غایت دلدادگی با دنیاست.


قلبت را به نور یا از جنس نور، پیوند بزن.

بهانه‌ات نور باشد،تپیدن قلبت برای نور.

زیبایی و آرامش مطلق ماه را دیده‌ای؟

میدانی چرا ماه زیباست؟

چون نورانیت رخ خود را از نور گرفت و  نه از زمین.



وقتی لایق شدی و با نور یکی،‌ 

بکوش هیچ وقت تو را از او جدا نکنند،

تاریکی و زوال، کمترین تاوان فراق با نور است...


خدایا صبح موعودت را برایم نزدیک کن

دلتنگ نورم ....





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 23 شهریور 1391 :: توسط : حامد

بال پروازم را که بریدند،

حسرت پریدن به هوای دلم را که بر دلم نشاندند،

دربند شدم....

همه‌ی سهم من از روشنایی، تاریکی بود.

مرا به بیغوله ای کشاندند که هراس از ندیدن نور ، کورم کرد.

کور شدم و ندیدم آنچه را که به رسم بنده بودن باید به دیده دل نظاره می کردم.

تقدیرم را زیبا خواست،

هوای دلم را داشت،

زخم هایم را دیده بود،

نور را همراه و هم قدم با غربت دلم، شور بخشید و فرمان حرکت داد.

نور هم عاشق وصل شده بود،

اما دیده‌ی بی بصیرتم، شیدایی نور را ندید.

زیبایی ها با من همراه بود، اما هیچکدام را ندیدم.

ندیدم و کفران کردم،

عزتم رفت،

درمانده شدم،

حقارت و خواری بر همه‌ی وجودم سایه انداخت،

محتاج نگاهی بودم...


« یا من تُعزّ مَنْ تشاء...»

 

28 خرداد ساعت 18:50

فصل رهایی،

پایان زوال،

و آغاز پریدنی دیگر بار به سوی نور،

نورانی ترین سلام نور،

رخ ماه،

تسخیر دل...

 

روی قلبم نشان و جلوه ای از نور حک شد،

فلق امید را به دیده‌ی پر اشک دیدم،

بشارت دلش،

صبح همه ی تاریکی ها، نزدیک است...

 

یا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرود.

دستم را بگیر....



نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 29 خرداد 1391 :: توسط : حامد
( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   
درباره وبلاگ
خدایا اومدم درمانده، وامانده، از اینجا رانده از آنجا مانده، خسته از عالم و آدم، درحالیکه جز، های های گریه هیچ به همراه ندارم، نه توشه ای برای خود، نه تحفه ای در خور تو، نه توانی در جسم و نه قوتی در روح....
درمانده درمانده درمانده، در راه مانده، نه توان رفتن دارم و نه راهی برای برگشتن...
و من دیگر توان ندارم...
خدایا پناهم ده با خوابی، آرامشی، شاید ابدی، شاید لحظه ای...
فقط آنچه خود می دانی و من نادانم. ...
و البته ناتوان....
و بی طاقت....
خدایا مددی، مددی، مددی.........

مدیر وبلاگ: حامد
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو